هستی که همسرش فوت کرده و یک دختر کوچک دارد با مردی متمول به نام ناصر ازدواج می کند. ناصر مرد بدبینی است و همیشه به هستی شک دارد و او را مورد ضرب و شتم قرار می دهد و هر بار که زن تقاضای طلاق می کند با معذرت خواهی از او و ابراز عشق، او را به خانه باز می گرداند. تا اینکه یکبار وقتی هستی تصمیم قطعی می گیرد، او با ترفندی دخترش را گروگان می گیرد و...

این محتوا فقط برای کاربران می باشد.
ورود به سیستم اکنون بپیوندید
این محتوا فقط برای کاربران می باشد.
ورود به سیستم اکنون بپیوندید